|
صفحهی آگهیهای شخصی: از م گ به امیلی
|

میدانی
آینه را نمیشود گول زد
چنان تو را به تو برمیگرداند
که تو هر بار گول میخوری
گیج نخور عزیز
گولی در میان نیست
من فقط تو را به تو برمیگردانم
ظرافت نکته در همین است
که تو باور کنی آینهای
میدانم
نمیشود آینه را گول زد
چنان تو را به تو بر
...
...

میایستم کنار پنجره
گوشهی یکی از پردهها را کنار میزنم
خورشید دزدکی
رختهای همسایه را دید میزند
هنوز لباس به تن داری
هنوز سرگرمای
با ظرفهای نشسته
با غذاهایی که باید در کدام طبقهی یخچال بگذاری؟
پردهها را باز میکنم
پنجره را باز میکنم
هوا تلخکامی جندهایست
باد سرد است
آب سرد است
شستن چرکها زمان میبرد
یخچالتان تنگتر
ایستادهام هنوز
پیشبند سپیدت خیس است
لبانت سرخ
چشمانت دزدند
قلب من گرگها
زمانی به باد رفته
آب سرد است
هوا تاریک
پردهها موزون
شیشهها تار...
میایستم
پنجره را باز میکنم
پردهها را میکشم
خورشید تازه از خواب برخاسته
خبر ندارد که هنوز
هنوز لباس به تن داری
هنوز سرگرمای
با ظرفهای نشسته
با غذاهایی که روی میز آشپزخانه
یخ کردهاند!
بیهوده است نگاه کردن در چشمهای تو
زمانی که تاریکترین سیاهچاله را بلعیده باشی
سکوت رهاییبخش در نگاه عروسی است که به باغ سیب لبخند میزند
و تنها نامی که نمیبرد، تاریکی است
گاه که به آهنگ دلم گوش میسپارم
میبینم چیزی بیخ گلویم در حال گفتوگو است
به مخاطبش که میاندیشم،
کم میآورم...
آه سیارهی کوچک غریب من!
آنجا گلیست که هر روز
به یاد روباهی به گندمزاری با یک گندم
درود میفرستد...

شکفته از نفس بادهای بارانزا
گلی که در تب و اندوه دوریات
هر شب
برای روباهان
ترانه میخواند.

این رقص زندگیست
نوری که پخش میشود از دورترکجای
سیمای شرحگونهی رازیست
شرحی که ناگهان به نگاهی حیات را
در گوشها نواخت
شور و شراب و شعر، سه افسانه و دو نت
پیمانهی غریب دو ایثار و فا جنون
سرکشترین تنوع هستی
در این خطوط فصل نخستین
او هیچ را شکست و دو خردینهی عظیم برآورد
او حذف زندگی را باور کرد
دنیا بهشکل سرخ درآمد
چندان که جملهجملهی ققنوسهای مست
تنها دو بال زخمی بگشودند
تقدیم آتشی که دو نت بود
موسیقیای که سهم و بهعریانی
پنهانترین خیال تو را واژگونه کرد
تاراج و باج و تاج همایونی تو و
تعظیم بیکلاهی من در مصاف منچ
من تاس و منتشر
در خلوت دو نت که دو ایثار و فا جنون
از انفجار اینهمه پرگار آتشین
یک دایره به شکل دو سایه پدید شد
ما را درون گرفت و به آرامشی عظیم فراخواند
در ازدحام کنج در این سایهها دوان
رقاصگان به هر طرف آوازخوان و مست
دیوار تکهتکه شد و مرد یا زنی
یا خود مخنثی که ندیدیم او که بود
از قهقهه برون جست
شور و شراب و شعر، سه افسانه و دو نت
پیمانهی غریب دو ایثار و فا جنون
سرکشترین تنوع هستی مجال یافت
خود را بهرنگ رقص درآورد
خندید و مرگ را به نگاهی فریب داد
چرخی زد و به نغمهی زیر سکوت گفت:
ایمان بیاوری
ایمان نیاوری
این رقص زندگی است!

امواج کوهکَن
از التهاب موی تو پرسیدند
گفتم شکنشکن!
مست از جواب من به درون میکشندم و
بیجان بهروی دست
تا ساحل نگاه تو میآورندم و
میگویند
این مرد
بیابا
بهعبارتها
از تاب گیسوان تو میگفت
راهش زدیم و غرقه رها کردیم...
ای جان، بهراستی
قربانی این میانه کدامایم؟
من؟
یا خیال من؟